اسپند دود نمی کنم٬
چشمم نزده اند٬
من به سادگی همین تنهایی
خوشبختم
و در میان پریشانی این جمعیت حسود
چشمی آن قدر روشن نیست
که بربایدم
و میان خاکستر اسپند بنشاندم!
اسپند دود نمی کنم٬
چشمم نزده اند٬
من به سادگی همین تنهایی
خوشبختم
و در میان پریشانی این جمعیت حسود
چشمی آن قدر روشن نیست
که بربایدم
و میان خاکستر اسپند بنشاندم!
خدا رو شکر این ماه رمضان هم به یکی دیگه از آرزوهام که یه زمانی خیلی برام بزرگ و دور از دست رس بود رسیدم. دیروز موقع اذان کلی خدا رو شکر کردم٬ اما همون لحظه یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید: وقتی بچه بودم و یه چیزی رو خیلی می خواستم و برای داشتنش خیلی تلاش می کردم بعد از اینکه به دستش می آوردم متوجه می شدم که اون قدر هم که من فکر می کردم مهم نبوده وشاید اون قدر که فکر می کردم ازش لذت نمی بردم٬ منظورم این نیست که ناشکری می کردم٬ نه! اصلاً منظورم این نیست٬ قدرشو می دونستم اما بعد ز مدتی دیگه جذابیت نداشت. اون موقع فهمیدم که هیچ وقت نباید خودمو ناراحت کنم برای چیزی که ندارم چون وقتی تود چیزو داشته باشم بعدش یه چیزه دیگه می خوام و این روال همین طوری ادامه پیدا می کنه. این طبیعت آدم هست می دونم٬ اما به هر حال من به این نتیجه رسیده بودم. همیشه اگه چیزی رو که ازش خوشم می اومد داشتم خوشحال می شدم اما اگه نداشتم ناراحت نمی شدم٬حسرت نمی خوردم. دیروز وقتی خدا رو شکر کردم یه لحظه این فکرها اومدن به ذهنم با خودم گفتم این آرزو هم مثل خواستم بقیه چیزها وفتی داریش و بر آورده می شه عادی میشه. از این فکر خودم ترسیدم٬ گفتم یعنی آلان اون چیزی که این همه براش دعا کردم و از هدا هواستم به این راحتی بی ارزش شد؟؟!!
اما اون فکر ها مال یه لحظه بود٬ خو که فکر کردم دیدم اون چیزهایی که داشتنشون عادی می شه و از چشم می افتن مادیت هستن. یه چیز هایی هست که هیچ وقت بی ارزش نمی شن مثل آرزویی که من داشتم و حالا برآورده شده و حالا هزار بار خدا رو شکر می کنمو اصلاً هم ارزششو از دست نداده٬ مثل دوست داشتن٬ مثل تلاش رای راضی کردن کسایی که دوستشون داریم٬ مثل کمک کردن به بقیه( که در ضمن من تا حالا نفهمیده بودم چه لذتی داره).
برای مامان مهربانم دستان مادر
هیچ
به یاد نمی آورم
کِی خدا را شناختم،
کِی خدا به اندازۀ تمام دنیا برایم بزرگ شد،
و کِی از اندازۀ تخیل من مهربانتر شد؛
اما یادم می آید
از وقتی بچه بودم و شناختمش زن بود
با چادری سفید و مشکی
که تمام دنیا را بغل می کرد
و یادم می آید
از روزی که بهشت خدا را تصور کردم
همیشه قسمتی از آن کم بود،
گم شده بود.
سالها دنبالش گشتم
دنبال آن قسمت
و حالا
امشب
پیدایش کردم.
آن قسمت
همیشه در دستان تو بود
وقتی نوازشم می کردی.
و من خدا را از روزی یافتم
که تو با دستانت در آغوشم گرفتی
از این ستون تا آن ستون فرج است
بیا و حرف هایت را بر روی ستونها ن
من در این نابسامانی می مانم٬
کدام حرفت را از کدام ستون بخوانم
من در این بعد زمان
به گیجی می مانم
که میان آسمان و زمین
می رود
از این طرف به آن طرف
و میان ستونهای حرف های تو
آبستن تغییر می شود.